persianweblog persianblog
پشت ديوار شب يه راهی داره...

من منتظرم...

من منتظرم ، شانه ی من ساحل امنی است

آماده ی آن لحظه که لنگر زده باشی

بعد از مدت ها فکر کنم قریب ( درست نوشتم؟! ) به 6-7 ماه من دوباره برگشتم. تو این مدت اتفاق که خیلی افتاده. مثلا رد شدن من اونم سه بار تو آزمون رانندگی شهری ، تصادفم با ستون توی پارکینگ ، موندن ماشین لای در پارکینگ ، افتادن عینک آفتابیم تو چاه توالت دانشگاه که منجر به خرابی WC و تعمیرش به مدت یک هفته شد ، گیر کردنم لای میله های یه پل روی جوب و در آوردنم به سختی و شلیدنم به مدت یک ماه! ، زمین خوردنم سر یه کلاس پر پسر ، جا گذاشتن موبایلم تو تاکسی و  WC دانشکده ی عمران معماری و خیلی کارای احمقانه ی دیگه که به تازگی منو متوجه این مسئله کرده که خیلی خیلی خیلی خرفت تشریف دارم!

الان اصلا حوصله ندارم فردا کلاس دارم و حوصله ی حتی حموم رو هم ندارم چه برسه نوشتن توی بلاگ.

میام بعدا شایدم اصلا نیام بستگی به رفتار یا فرار دوستان داره 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٧ - الهه

قبوووووووووووووووووووووووووووووووووووووولی!

آقا ما خیلی خر کیف شدیم!

سراسری که امیدی به قبولی نیست ولی انتخاب اول دانشگاه آزادو با صمیمی ترین دوستمون قبول شدیم!

برو تو کار کف!

خانوم مهندس بعد از این!

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٧ - الهه

نه بابا!

بابا اینجا چه قدر face off شده!!! می دونم خیلی وقت بود نبودم و باید دوباره خودم رو معرفی کنم ولی از اونجایی که ما از اهالی دیار شیرازیم ( خودم نه ، بابام . ولی هرچی باشه ارثیه! ) یه نموره گشاد و اینا...! برین خودتون آرشیو رو مطالعه کنید تا منو به جا بیاورید!

بالاخره اون کنکور لعنتی تموم شد! فکر نکنید خدای نکرده این مدت که نبودم داشتم درس می خوندما! خدا به دور! زبونم لال! نه! من اهل این خفت نیستم! داشتم استراحت قبل و بعد کنکورو اعمال می کردم و برای ١ سال پشت کنکور ماندن آماده می شدم!

دیدین همیشه ٢-٣ روز با تاخیر از تاریخی که قبلا اعلام کردن جواب کنکور می ره رو سایت؟  مال ما بر عکس بود! ١ روز زودتر کارنامه اومد رو سایت و ما خفت شدیم! ( این خفت با اون خفت بالایی فرق دره حوصله ی سرکش گذاشتنم ندارم! ) رتبه رو نگوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو! چه جیگری بود! ۶٠٠ تا از صفراشو زدم تا یه چیز آبرومندی شد و تونستم به کسی بگم!

یه انتحاب رشته ی گوگولی هم کردیم که به سلامتی هیچ جا قبول نمی شیم! ١٠٠% !

حالا در انتظار آزادیم! اگه انتخاب اولم قبول نشم بازم به استراحت می پردازیم ببینیم سال دیگه چی کار می کنیم! ۴ روز مونده! فقط ۴ روز!

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۸ شهریور ،۱۳۸٧ - الهه

کنکوری

سلام

نمی دونم چی شد که تصمیم گرفتم بنویسم با اینکه به خودم قول داده بودم دست به وبلاگم نزنم تا موقعی که حرفی ندارم. الانم ندارم!

یه مدت افتادم تو خط درس ولی بعد خسته شدم وقتی انرژی و انگیزه و امید ندارم چه فایده؟

از دست خیلیا ناراحتم از دست خودم بیشتر!

باید فکر کنم اگه بازم نبودم ببخشید حداقل تا وقتی که به جای اولم برگردم. به اون نقطه به اون عدد.

آخه یکی نیست بگه پیش دانشگاهی وقت دچار یأس فلسفی شدنه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٦ دی ،۱۳۸٦ - الهه

و اين آغاز زندگيست!

سلام

داشتم فکر می کردم آخرین کاری که دوست دارم تو زندگی انجام بدم چیه؟

و الان اینجام چون دوست دارم آخرین کار زندگیم آپدیت کردن وبلاگم باشه!

چون اینجا باهاش آشنا شدم. چون اینجا عاشقش شدم. چون مطمئنم آخرین حرفامو همین جا می خونه.

می دونمن سگ جونم می دونم الان که حالم بده چه سیریشیم! می دونم...

ولی کاش مجبور نبودم آخه زندگی بی اون خیلی سخته گفتم شاید مرگ راحتتر.

اینجا... ۹ روز دیگه تولدمه. یادتون نره تبریک بگین!

بای

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٦ - الهه

بد شانسی پشت بدشانسی!

سلام

۱- از این پس من بنا به عللی در وبلاگ آقا مسعود به نام یه دنیا حرف نگفته  هم می نویسم. البته این امر موقتی هست و یه مقدار زمان که بگذره و اوضاع این دوست خوبم رو به راه بشه خودشون وبلاگ رو اداره می کنند.

بدشانسی پشت بدشانسی! :

۲- چند روز پیش داشتیم از کلاسمون در طبقه سوم مدرسه پایین می اومدیم که یه دفعه پای من لیز خورد و با ما تحت ( همون باسن سابق! ) تا پاگرد پایین اومدم و الان کلّا نشستن برای من حکم آرزو رو پیدا کرده! چند لحظه بعد من به کمک دوستان از روی زمین بلند شدم و در حالیکه وسط ماه رمضون یه رانی و ۲ تا کیک دستم بود ( من مانتوم جیب نداره! ) داشتم از بقیه ی پله ها پایین می اومدم که بچه ها گفتن بند کفشت بازه ( نکته کنکوری! : من تا زمین ۵ تا پله فاصله داشتم! ) که به علت پر بودن دستم از خوراکی گفتم بعدا می بندم ( بند کفش من نیم متره! ) فتانه ی عزیز همون لحظه گفت: کاش با دماغ بخوری زمین ما حال کنیم برگشتم جوابشو بدم که صدف از پشت پاشو گذاشت روی بند کفش من و من با مخ افتادم زمین. در آخرین لحظه فقط سرم رو کج کردم که با نیم رخ بخورم زمین تا کارم به عمل سوم دماغ نکشه! الان طبق شواهد به دست آمده! من دو آرنج و دو زانوی کبود و ضرب دیده و یه مچ دست ضرب دیده و فکّ آسیب دیده دارم! در ضمن شلوارم هم به علت شدت سایش نخ نما شده!

۳- امتحان شیمی داشتیم ( تستی با ۳۰ سوال ) من یه عادت خیلی بدی دارم که اصلا دوست ندارم که سوالی رو که مطمئن نیستم نزنم حتما باید پاسخنامه ام پر پر و به اصطلاح سیاه باشه و برعکس من دوستم مهسا سوالی رو که ۱٪ شک داشته باشه نمی زنه و پاسخنامه اش مثل کارنامه یاعمال من در روز قیامت سفیده! از ۳۰ تا سوال ۲۰ تا رو زد که ۱۷ تاش درست و ۳ تاش غلط بود ، من از ۳۰ تا ۱۹ تا درست و ۱۱ تا غلط داشتم. آخرش بااینکه من تعداد صحیح هام بیشتر بود اون درصدش از من بیشتر شد حرص داره نه؟ مخصوصا وقتی که ۸ تا از اون ۱۱ تا غلط رو از بقیه تقلب گرفته باشی و به فول معروف تو پاچت کرده باشن! ( جالب اینکه من ۳ تا از مهسا پرسیدم هر ۳ تاش هم اونایی بود که غلط زده بود! )

 

۴- سر چهارراه منتظر ماشین بودم که برم مدرسه همیشه اون ساعت ( ۸ صبح ) بیشترین معطلیم برای ماشین ۱۰ دقیقه هست ولی اون روز به جای ۱۰ دقیقه ۲۵ دقیقه وایسادم ولی یه ماشین هم سوارم نکرد حتی تاکسی های خالی که مسیرشون همون ور بود! مجبور شدم برم ایستگاه ، تا برسم ساعت شده بود ۳۰/۸ سوار ماشین شدم با خودم گفتم کلاس ساعت ۳۰/۸ شروع می شه حالا ۱۰ دقیقه دیر برسم که چیزی نمی شه! تو همین فکرا بودم که ماشین از سر کوچه ی مدرسه رد شد و من نفهمیدم ته ایستگاه که راننده بهم گفت خانوم آخر خطه پیاده شو تازه فهمیدم چه غلطی کردم! حالا ماشین برای برگشت همون مسیر بود ولی کو آدم؟ آخر گفتم آقا من ۳ نفر بقیه رو حساب می کنم فقط برو! ساعت ۹ بود که رسیدم مدرسه و معلم عزیز من رو به دفتر ارجاع داد برای گرفتن برگه تاخیر و در اونجا ناظم گرامی به ابروهام گیر داد و یه نمره روز دوم مهر از انضباطم کم کرد! ( دیگه ته بدشانسی بود نه؟ )

اتمام بدشانسی ها!

۵- شیطونی های دوران دبیرستان هیچ وقت تکرار نمی شه ولی هیچ سالی به اندازه پیش دانشگاهی حال نمی ده! تنها چیزی که من ندارم استرس کنکوره! امروز خیلی حال داد! سر کلاس ساناز برای هوا دادن پای راستش و بوی گند دادن به ما! کفشش رو در آورده بود! ( سر کلاس دیفرانسیل! ) مینا هم نامردی نکرد رفت زیر میز و یواشکی کفش ساناز رو برداشت و ما دست به دست طی عملیاتی! کفش رو از میز سوم به میز آخر یا میز هشتم منتقل کردیم و توی جا میز گذاشتیم! معلم دیفرانسیلمون همون لحظه گفت بچه ها بشینید تست ها رو حل کنید بعد من می گم کی بیاد پای تخته. همه حل کردن و یه ۱۰ دقیقه ای گذشت اول از همه گفت خانوم ساناز ...! ما همه زدیم زیر خنده! ( البته یواشکی!) حالا ساناز پاشو گذاشته زمین می بینه کفشش نیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خوبه که حالا بچه ی تیزیه! سریع گفت آقا من حالم بده دلم درد می کنه می شه چند دقیقه ی دیگه بیام؟ همه می دونن که معلمای مرد با شاگردای دخترشون خیلی خیلی خوبن! دبیر دیفرانسیل با ابراز نگرانی گفت باشه عزیزم بشین یه ذره استراحت کن! ( آخه سر کلاس دیفرانسیل که نمی شه استراحت کرد! ) ما هم تو همون فرصت به دلیل زور و خشونتی که ساناز در موردمون اعمال کرد مجبور شدیم کفشو پس بدیم!

۶- یه آقا معلم خیلی خیلی با حال داریم که فامیلیش حیدریه من خیلی دوسش دارم اونم از هر فرصتی برای مسخره کردن این مماخ ما استفاده می کنه و خلاصه اینکه زیاد باهاش تو کلاس درگیری داریم! امروز اومد کنار من وایساد زل زد بهم!  گفتم چی شده چرا اینجوری نگام می کنی ؟ گفت دماغت دراز شده! من هم با کلاسورم خواستم بزنم تو سرش که خودش از ترس سریع رفت عقب مهسا هم دستم رو از عقب گرفت تا به بچه ی مردم آسیبی نرسونم! اینم عکس آقای حیدریه خودش دماغش سوبلکسه! مثل جاده چالوسه! بعد به من می گه!

 

خدا نگهدار!

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٤ مهر ،۱۳۸٦ - الهه

اين مطلب هيچ عنوانی نداره فهميدی؟

سلام

 

این دفعه بی هیچ شماره اومدم. این دفعه دلم گرفته آهنگ مورد علاقه م که دلمو میگریونه داره صداش به گوش می رسه می دونم فعلا نمی تونم این متنو پست کنم چون تازه آپدیت کردم مامان اینا رفتن نامزدی و من بازم به خاطر بینیم طرد شدم! چه مسخره!

دلم می خواد بمیرم سیگار بکشم برقصم گریه کنم بستنی بخورم یخ کنم برم زیر پتو گرمم بشه بیام بنویسم آهنگ گوش کنم گریه کنم بمیرم سیگار بکشم حالا یه سرفه...

دلم می خواد گند بزنم به این دنیا دلم می خواد یکی رو بکشم دلم می خواد برم مدرسه دلم می خواد تنها باشم دلم می خواد تست بزنم نه! دلم نمی خواد! دلم می خواد  آلبوم نگاه کنم گریه کنم و بگم چه قدر شاد بودم چه قدر خوشبخت بودم چه قدر معصوم بودم با همه ی کارای خلافم!

حیف که برادرم تو خونه هست.

وگرنه انجام دادن کارای بالا چه قدر لذت بخش بود.

دلم می خواد شنا کنم با اینکه شنا بلد نیستم شمع روشن کنم نگاهش کنم گریه کنم آهنگ گوش کنم با شمع سیگارمو روشن کنم سیگار بکشم بازم بازم بازم گریه کنم. دلم می خواد همه بمیرن من باشم و این کامپیوتر و شمع و آب و سیگار و شعرای بچه ها ی کرج و مشهد و خیلی جاهای دیگه که فقط از روی اسماشون که تو خونه برده می شه می شناسمشون با داستانای خودم شایدم یه چیزی بنویسم ولی مسئله اینه که من تا عاشق نشم دستم به نوشتن نمی ره!

چرا عاشق نیستم چرا انقدر از اون و بقیه بدم می یاد چه لذتی تیکه تیکه کردن و خوردن خونش به من دست می ده که انقدر تشنه ام؟! چرا محیط ادبی انقدر به ... کشیده شده؟ چرا همه به فکر اینن که کیو ...

حتی اینجا هم نمی تونم حرف دلم رو بزنم. دماغم درد می کنه شدیدددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد!

می ترسم باز مث اون دفعه غضروفم بیفته!

دلم برای خدا تنگ شده دلم می خواد نماز بخونم نه حالش نیست دلم می خواد چادری شم نه می ترسم پشیمون شم بعد اگه بخوام برش دارم برام بد می شه تو فامیلو و درو همسایه! دلم می خواد بشینم باهاش حرف بزنم بگم خدا! مگه من چه گناهی کردم؟ اصلا حالا رو بی خیال که خیلی کثیفم وقتی بچه بودم چی؟ وقتی اون همه درد می کشیدم؟ وقتی تو پنج شیش سالگی از این دکتر به اون دکتر از این بیمارستان به اون بیمارستان از این آزمایش وحشتناکو دردناک به اون یکی که بیچارم می کرد می رفتم با خودم می گفتم چرا بچه های دیگه اینجوری نیستن؟

شاید بابام مال حروم به من داده شاید آه کسی پشت سر مامان و بابام هست شاید بچه ی کسی رو بدبخت کردن که بچه شون کارش به اینجا کشیده که همش زندگیش شده درد پشیمونی خودکشی گریه جیغ داد فریاد حبس کردن خودش تو اتاق غذا نخوردن شک به همه ی دنیا و دیدن دروغای مردم در حالی که نمی تونم بهشون بگم من می دونم دارین دروغ می گین. چطور به دنیا بگم چی به من گذشته؟ چطور؟

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٦ - الهه

دماغ کوچولو

سلام

 

١ـ اول اینکه خوش آمدم!

 

٢- عمل بینی موفقیت آمیز بود و کجی بینی درست شد از تپه های ناحیه ی نوک هم مقداری کم شد! سرش هم بالاتر رفت ولی بازم به نظر من گنده هست!

 

٣ـ امروز جاتون خونه ی ما خالی بود خواستگار اومده بود! خوشحال نشید برای من نبود! منم که خواهر ندارم! خواستگاری مال یکی دیگه بود ولی نمی دونم چرا خونه ی ما بود! آخرش هم نفهمیدم! خواستگار پسر دوست مامانم بود که من تا حالا خودم ندیدمش و دنبال یه دختر چادری بودن ( در غیر این صورت مامانم اونو برای من جور می کرد! ) دختر هم نوه ی خواهر نا پدری مامانم بود! ( عجب شجره نامه ای! ) خیلی خرکی ما اینا رو به هم معرفی کردیم ولی از صدقه سرشون خونه ی ما تمیز شد و مقدار قابل توجهی هله هوله ی خوشمزه ( به به ! ) خریداری شد. منم در اتاق حبس شدم! اول برای اینکه خواستگار رو نپرونم! دوم برای اینکه مامان خواستگار منو موقع عمل اول دیده بود و اگه دوباره با چسب می دید خواستگاری رو می ذاشت رو سرش! من که نفهمیدم چه خبر شد چون از سر بیکاری و حبس شدن بعد از کشیدن مقدار زیادی خط روی دیوار این زندان! و آواز خواندن ! تمرگیدیم خوابیدیم ( ٥ ساعت! ) فقط فهمیدم که پسر و دختر با هم حرف زدن و از ظواهر امر اینطور بر می یاد که همدیگرو پسندیدن.

 

٤- خبر بعدی اینه که مدرسه ها داره تموم می شه یعنی باید تا چهارشنبه طاقت بیارم ( تو می تونی! ) بعد برای دو هفته راحتم و راستی ماه رمضون رو پیشاپیش تبریک می گم! ( نمی دونم ماه رمضون تبریک داره یا نه ولی یه جا اینو خوندم! ) آخ جون یه عالمه فیلم می ذاره تلویزیون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

٥ـ الان دستشویی دارم برم می یام بقیه شون می گم! آخیش! اومدم!

 

٦- اینم شعر این دفعه:

 

آقا شما كه خانه نبوديد آمدند

آقا درست قبل شب عيد آمدند

آقا درست موقع من عاشق تو... نه!

آقا درست موقع ترديد آمدند

آقا تمام پنجره را مه گرفته بود

آقا كسي نديد... فقط ديد: آمدند...

 

٧ـ اینم داستان این دفعه:

پالتو

 

عکس را می گذارند جلو انگشت نشانه ام ، بلندش می کنند – انگشتم را – نگهش می دارند ، و بعد آماده ی پایین آوردن روی یکی از چهره های یخزده ی توی عکس می پرسند : « کدامشان است؟ »

تو آنجا ایستاده ای ، وسط استخر خالی یک پارک بهاری ، وسط بقیه ی بچه ها ، وسط عکس. دامن پالتوی بلندت توی باد اوایل فروردین تاب می خورد و موهای لختت صاف سر جایش ایستاده: خنده دار و غریب و معکوس ، مثل همه ی چیزهای دیگرت. کنارت من هستم ، که می خندم. رویت به من نیست ، با آن چشمهای قهوه ای ات. کنار دیگر من پسری ایستاده که حتی توی یک عکس پیر هم چشم هایش آبی است. بعد به نوبت ، دیگرانی که عکس را شلوغ کرده اند ، و فقط آن یکی دختری که آن یکی کنارت ایستاده فضا را یکدفعه خلوت می کند.

می پرسند کدامشان است و سیگار بعدی را روشن و ... خاموش می کنند. وقتش است انگشتم را بگذارم روی صورت یکیمان – مثلاً صورت خودم – و بگویم همین. می گویی دروغ نگو ، انگشت بی استخوان نمی تواند کسی را نشان کند و برود روی صورتش و نوازشش کن و بگوید همین. شاید وسط این اعتراف زبانت هم بند بیاید ... بند آمدن زبان مال اولی هاست ، سال اول ، عشق اول. چند سال است آمدنت را می بینم و زبانم بند می آید ، تپش قلب و رعشه و همه ی این چیزهای سال اولی ... بند آمده ، بریده اندش ، از بیخ.

 

شاید دارند می پرسند کر هم شده ای؟ من روی میزم ، تو هم روی میزی. بینی ام با چروک های عکس مماس شده ، آدم هایش از فرط نزدیکی محو شده اند ، رنگ زردش پاک شده و فقط آبی و سبزی مانده که چشم را یاد کهنگی می اندازد. بینی ام فرو می رود توی یقه ات ، توی بوی پشم قهوه ای. چشم هایم را می بندم ، بلند بو می کشم ، می آیم توی پالتوات.

دیگر از غریبه ها هول نمی کنی ، مرا نزدیک می بینی. لوس می شوم. می خندی : « کولی بی کلاس. »

« کجایش بد است؟ »

« گفتنی نیست » را با کشیدن موها می گویی.

یک جفت چشم آبی پسرانه در راست قاب ، و یک بافته ی بلند قهوه ای و دخترانه در چپ قاب نگاهمان می کنند ، حسودیشان می شود. کیف می کنم. کیفش درد سیلی را جبران می کند. اول می زنی یا می بوسی؟ دیر کرده ام. آن جاهایی که نباید ، کنار آدم های « نباید تر » دیده اندم ، با کاغذ و کتاب و اعلامیه. همه مان لو می رویم ، شاید ، تنها شاید ، حالا شاید. اول زدی یا بوسیدی؟ هر دو درد دارد ... دردش بیشتر هم شده. سیگارشان را هر جایم که برسد خاموش می کنند ؛ شده ام زیر سیگاری لب پریده ، پریده ... .

 

آن یکی پسر توی عکس ، که حالا دیگر به میانسالی رسیده ، گوشه ی لبم را پاک می کند ، هملنطور آبی نگاهم می کند ، ته سیگار نیم سوزش را می پراند پشت سرش و می پرسد : « دیگر که بهش فکر نمی کنی ، نه؟ تمام شده ، نه؟ به خدا همه مان سر و ته یک کرباسیم ، مصالحمان یکی است. سخت نگیر ، ما هم آدمیم ، من هم آدمم. » می خندد. می گویم: « اگر خبری ازش یرسد هر جا که باشد ، همه را و تو را ول می کنم و می روم پیشش. » سنگینی اش از رویم بلند می شود ، آبی هایش پر از مه می شود ، باز همه چیز کدر است. از نزدیک که نگاه کنی همه شان کدر می شوند. گردنم را ، چشم هایم را ، روی عکس فشار می دهند. نا ندارم. ندارم.

 

افتاده ام روی تخت و رنگم – می گویی که – پریده. می گویم : « نمی فهمی دیگر ، زن ها گاهی اینطوری غش می کنند. » بالا و پایین می روی و خطابه صادر می کنی که چیزهای مهم تری هم در زندگی وجود دارد : برنامه هامان ، هدفمان ، مردممان. حواست پرت است و دست راستت چند لحظه روی سرم جا می ماند ، می لغزد. پوست انگشتت زبر شده. پیشانی ام را می خراشد. سست می شوم ؛ می گویم همان طور پایین برود ، توی دلم این را می گویم.

 

می گویند باید تاوان بدهید. می دهم. داده ایم. ما ناوانمان را داده ایم. اصلاً انگشت بی حلقه و بی صاحب حلقه به چه دردی می خورد؟ حالا همان طور می زنند.

 

موهایم بلند شده. موهایمان بلند است.

 

دست هایت را حلقه می کنی. وسط حلقه ات من ایستاده ام. بوی پشم دورم می چرخد. درشتی چشم هایت توی آفتاب تنگ شده. می گویی : « نترس. همیشه مراقبت هستم ، قول می دهم ، از هم دور هم که بشویم ، باز کنارت هستم. » برای توست که می ترسم ، نه خودم. دستت را بیش تر فشار می دهی. نفسم دارد بند می آید. دستشان را بیش تر فشار می دهند. بالا می آورم. فحخش می دهند. سیگار می کشسند. خاموش می کنند. می گویند : « برای آخرین بار می پرسیم ، کدامشان است؟ »

می گویی : « شب. شب. زندگی ام همه اش شده شب. توی شب زندگی می کنم ، توی سیاهی. »

« پس من مهتاب زندگی توام. » حلقه را دورم می چرخانم.

می خندی : « زندگی کوچک من را که نور یک کرم شبتاب کوچولو هم بسش است. تو شبتاب منی. قبول. »

حاضرم تمام موهای بافته ی حریص و قهوه ای دنیا همراهت بروند و حسودی کنم ، اما تنها نروی و نترسم. انگار بار آخر است که دور شدن قهوه ای پالتو را می بینم ، هر دفعه ، انگار. می گویم : « من را توی خودت قایم کن. می ترسم. »

می گویی : « همین جا بمان. امن تر است. خودت را خسته کرده ای. می دانم دردت می آید. بگذار جایمان را عوض کنیم. تو تاوانت را دادی. حالا من به جای تو می روم. » بعد از این حرف ها ، بعد از خداحافظی ، این طور اتفاق می افتد : دست دراز می کنی ، مرا از توی عکس می کشی بیرون و کنار خودت ، سر جای خودت ، می نشانی. حرفی نمانده برای زدن. نگاه ، سکوت ، چرخی میزنی و تمام قد می روی توی عکس ، و دیگر هیچ.

 

چشم های آبی می گویند : « تمام شده ، باور کن. او دیگر برنمی گردد. هیچ کس از آن جا زنده برنگشته. حالا دیگر تویی و زندگی پیش رویت ، پیش روی ما دو تا. » انگار چیزهای خشم آلودی هم می گویند از رویا و تخیل و تعهد به زندگی خانوادگی ، از همیبن ها که هر روز درگیرش هستیم.

اما من که دارم زندگی می کنم! هر روز دارم زندگی می کنم. تو هم که آنجا هستی. هنوز آن وسط ایستاده ای ، سر قولت. هر روز می بینمت. روی آن صندلی فلزی نشانده اندت. می پیچانندت. می بینم ، نمی بینم. توی این کاغذ کهنه صورتت به آبی می زند ، کبود شده است. می خندی ... می خندی. دست هایت را گره می زنند. جا سیگاریشان شده ای. من همیشه کنارت هستم ، از دور. موهای خیست را از روی پیشانی قرمزت کنار می زنم. داد می کشند : « کدامشان است ؟ »

بوی تند تنت دلم را ضعف می برد ، مایعی از کنار گوش ات می ریزد توی گودی گردن تا شانه ات. می خوری اما حرف نمی زنی. به کسی نشانم نمی دهی. من گم شده ام ، تو هم آن قدردوره چرخیده ای که دیگر پیدا نمی شوی ، دایره ها زیادند. حالا من عکس توام. پنهانم کرده ای. حرف نمی زنی. انگشتت را خرد کرده اند. مدت هاست که پالتوات را من می پوشم.                                                                                            «شیوا مقانلو»

 

 

٨- خدانگهدار

 

٩- الان که دارم این متنو پست می کنم از زمان نوشتنش ١٠ روز می گذره و اون خواستگاریه به ازدواج انجامید! چه سریع نه؟

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٦ - الهه

وداعی تلخ با ياران ( ياران چه غريبانه رفتند از اين خانه! )

سلام

١- هر جا برم آخر بیخ ریش وبلاگم و شما هستم پس جمالمو عشقه که برگشتم برین تو کار کف!

٢ـ  بالاخره این عمل دماغ مبارک ما برای صاف و صوف بیشتر یا به قول با کلاسا روتوش! ( ما نفهمیدیم آخرش روش یا توش؟! ) صد درصد شد و ما سه شنبه ١٦ مرداد ساعت ده صبح به وقت تهران عمل می شویم.

٣ـ  قید همه ی دوستانمان را زدیم تا زندگی جدیدی را شروع بنماییم! در ضمن رفتن پیش مشاوری گران قیمت که ساعتی ١٥ هزار تومان می گیرد را نیز شروع کردیم!

٤ـ  قول می دم که متحول شم و درس بخونم بابا یه سال دیگه مونده به خودت سخت بگیر نمی میری که! قول بده الان که از پای کامی جون! بلند شدی بری اتاقتو مرتب کنی ( این چه ربطی به تحول مربوط به درس داره؟! ) ( آهان یادم اومد یه مقدار در پیدا کردن کتابام از لای آشغالا با مشکل روبرو شدم! ) بعدش بری جوراباتو بشوری ٬ بعد لباساتو تو ماشین بریزی ٬ بعد بری حموم ٬ وبلاگتو به روز کنی ٬ اون مطالبی رو که مشاورت خواسته بود بنویسی و.......... ای وای شب شد پس کی درس بخونم؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

٥ـ بچه ها می خوام برم سینما فیلم پیک نیک در میدان جنگ ( نمی دونم اسمشو درست نوشتم یا نه ! ) و فیلم نصف مال من نصف مال تو و رئیس رو پرده هست کدومو برم؟ آخه اینجا سینماهاش درجه یک هست یعنی شهر ما سینمای درجه ٢ نداره! نمی خوام ٢٠٠٠ تومن برام آب بخوره + خوراکی! برم یه فیلم چرت ببینم تازه اگه بخوام با کسی برم احتمالا بیشتر از اینها می شه! تازه شنبه هاش هم نیم بها نیست!

٦ـ اینم شعر این دفعه :

معشوق من زيباست مثل عنتري كه...

در مي روم از دست او مثل خري كه...

يك مانتو خفاشي و دو كفش چرمي

يك بيني و يك مشت مو! يك روسري كه...

با چشمهاي جالب انگيز خمارش

و چيزهاي بي حياي ديگري كه...

نه خانه مان مي آيد و نه جاي ديگر

چه فايده دارد عزيزم دلبري كه...

وقتي كه پولي در بساطم نيست اوّل

له مي كند من را شبيه خاوري كه↓

ترمز بريده باشد اما بعدش آرام

مي گويدم پيتزا برايم مي خري كه!

هر روز مي آيد كنارم مي نشيند

اوّل سلام و بعد رقص بندري كه↓

با بوســه هاي آبـدار بعـد يعنـي

مامان خوبم خواسته انگشتري كه...!!

از دست او يك لحظه هم راحت ندارم

از دست او و مادر بدترتري! كه...

حالا خودش بس نيست خواهرهاي نازش:

صغري و كلثوم و منيژه و پري كه↓

هر روز مي آيند دانشگاه با من

دنبال پيدا كردن آن شوهري كه...

بورس مداد و ريمل و ماتيك و رُژ تا

خود را بيندازند به يك مشتري كه...

مي ترسم از روزي كه فردايي ندارد

روزي كه بنشينم درون محضري كه↓

ما را به عـقـد دائم هم دربـيارد

خوابيدن با تو درون بستري كه...

و بدتر از آن چند ماه بعد يعني

آوردن يك بچّه كاكل زري كه...

ديگر»عروسي« كار ازمابهتران است!

مرد كهن مي خواهد و گاو نري كه...

٧ـ نمی دونم چرا این دفعه اصلا حال نوشتن ندارم اصلاً اصلاً اصلاً ! هزار تا کار دارم اومدم اینجا دارم چرت و پرت می نویسم از اونجا که خیلی با بخش معرفی کتاب و اعلام بیوگرافیم حال کردین! ( هیشکی محلشون نذاشت! ) دیگه قهرم و وقت گرانبهام رو در اختیار شما نمی ذارم. الان سه شنبه هست راستی دیدین این پرشین بلاگ چه کار و کاسبی ما رو بهم ریخت؟!!!!!!!!!!!!!! می گن کار عراقی ها نبوده این هک کردن پرشین بلاگ! می گن بلاگفا این کارو کرده! خب من می رم. سه شنبه ی هفته ی دیگه نمی تونم آپدیت کنم به خاطر دماغ دیگه چه زود یادتون رفت! خب به امید دیدار دعا کنین به عمل سوم نکشه من می رم بعد بهبودی نسبی! می یام.

 

٨ـ راستی دیروز سوار تاکسی شدم تا نعشم! رو از مدرسه به خونه برسونم! به غیر از آقای راننده ٣ تا پسر گل گلاب با موهای لنگ در هوا با مژگان ریمل زده و عطر و کرم پودر و غیره! تو ماشین بودن منم پشت پیش دوتاشون نشستم. یه دفعه رانندهه نه گذاشت نه ورداشت گفت تجدیدی هستی؟ ٣ تا کله با موی زیبا! برگشت طرف من! من با خوشرویی گفتم نه پیش دانشگاهیم. یکی از پسرا گفت:  آره جون عمت قیافت تابلوئه!

 

۸-  من تا ۱۰ روز بعد عملم از جام نمی تونم بلند شم پس اگه بهتون سر نزدم یا خبر آپدیت کردنم رو ندادم ناراحت نشین به محض اینکه حالم بهتر بشه می یام به شرف دن کیشوت قسم!

۹- بازم یادم رفت یه چیزی تعریف کنم پس اینم اضافه می کنم! چند روز پیش با درد شدیدی در ناحیه زبان از خواب بیدار شدیم! برای ۳ روز از شدت درد نه حرف زدیم نه چیری خوردیم! روم هم نمی شد دکتر برم! آخه برم بگم زبونم درد می کنه؟؟!!!!! خودمو و خانواده م هنوز به این موضوع می خندیم چه برسه دکتره! چند بار با چراغ قوه خودم معاینه کردم ولی زخم یا آفتی دلیل بر درد ندیدم! آخر دیدیم لال شدم گفتیم بریم دکتر به ما گفتن زبونت عفونت کرده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! به حق چیزای ندیده و نشدیده! خلاصه ۴ تا آمپول دادن که در رگمون بزنیم مثل سرم! هر کدوم نیم ساعت طول می کشید! و کلی قرص و مسکن! کمی بهتریم! گفتم شما هم یه کم به این بدبخت ( خودمو می گم ) بخندین که مریضیش هم به آدمیزاد نرفته!

۱۰- خدانگهدار 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٦ - الهه

خسته ام من... خسته ام من... مثل مرغ بال و پر شکسته ام من!

 سلام

١ـ اوضاع روحیم یه کم بهتره حداقل مثل قبل خیلی دلم نگرفته! به امید روزهایی که دلم باز بشه بگو ایشا الله!

٢ـ می دونم که خیلی از آدما اطلاعات عمومی شون کمه. خیلی کم. طوری که مایه ی  آبروریزی هستن! از این به بعد می خوام هر دفعه یه مطلب علمی- آموزشی یا هر چیز دیگه ای بذارم شاید فردا پس فردا ( اتفاقه دیگه!) یه جا یه بحثی شد اونوقت شما هم بتونید حرفی بزنید. این دفعه یه بیوگرافی کوچولو از یه شاعر نام آشنا:

- رهی معیری

نام اصلی: محمد حسین معیری

تاریخ و محل تولد: دهم اردیبهشت ١٢٨٨در تهران

زندگی نامه:

-         از سال ١٣٢٢ به ریاست کل انتشارات و تبلیغات وزارت پیشه و هنر منصوب گردید.

-         در سه رشته ی شعر٬ موسیقی و نقاشی تبحر داشت.

-         در ١٧ سالگی اولین رباعی خود را سرود.

-         از اعضای مؤثر و فعال انجمن ادبی حکیم نظامی ( به ریاست مرحوم وحید دستگردی ) و انجمن ادبی فرهنگستان و انجمن ملی موسیقی ایران به شمار می رفت.

-         آثار سیاسی, فکاهی و انتقادی او با نام های مستعار « شاه پریون » ٬ « زاغچه » ٬ « حقگو » ٬ « گوشه گیر » در روزنامه ی « بابا شمل » و « مجله ی تهران » مصور چاپ می شد.

-         در ساختن تصنیف مهارت کامل داشت. ترانه های خزان عشق ٬ نوای نی ٬ به کنارم بنشین ٬ آتشین لاله  کاروان از ترانه های مشهور اوست.

-         در سال های آخر عمر در برنامه ی گل های رنگارنگ رادیو در انتخاب شعر با داوود پیرنیا همکاری داشت و پس از او نیز تا پایان زندگی آن برنامه را سرپرستی می کرد.

-         بسیار به سفرهای خارج از کشور می رفت مانند سفر به ترکیه (١٣٣٦) ٬ سفر به شوروی (١٣٣٧) برای شرکت در جشن انقلاب اکتبر٬ سفر به ایتالیا و فرانسه (١٣٣٨) ٬  سفر به افغانستان (١٣٤١) برای شرکت در مراسم یادبود نهصدمین سال درگذشت خواجه عبدالله انصاری و دیگر در سال (١٣٤٥) و سفر به انگلیس برای عمل جراحی (١٣٤٦).

-         رهی تا آخر عمر مجرد زیست و در چهار آبان سال (١٣٤٧) پس از رنجی طولانی از بیماری سرطان زندگانی را بدرود گفت و در مقبره ی ظهیرالاسلام شمیران مدفون گردید.

٣ـ کتابی رو خوندم از « میچ آلبوم » نویسنده ی کتاب پر فروش « سه شنبه ها با موری ». اسم این کتاب « پنج نفری که در بهشت ملاقات می کنید » بود. راستش کتاب زیبا بود ( نه اونطوری که همه بپسندند ) ولی بیشتر از همه اسمش منو به فکر فرو برد. اگه واقعاً ما می تونستیم که ٥ نفرو انتخاب کنیم و فقط برای یک بار دیگه اونا رو ببینیم اونم تو بهشت جایی که همه چیز داریم و یاد خیلی ها نمی یفتیم کیا رو انتخاب می کردیم؟ من انتخابای خودمو می نویسم شما هم که کامنت میذارین در صورت تمایل حتماً بنویسید. لازم نیست معرفی کنید که اونا کی هستن فقط اسمشونو بگید.

انتخابای من: ١- مامان ٢- مسعود ٣- محیا ٤- بچه م ٥- همسرم ( البته اگه چند تا بچه داشته باشم به جای موردهای ٢ و ٣ بچه هام جایگزین می شن! ) خیلی دلم می خواد از موردای ۲ و ۳ بپرسم چرا انقدر بدی بهم کردن.

٤ـ از اون جایی که تو پست قبلی از داستان سارا استقبال شده بود این دفعه هم یه داستان می نویسم:

تقریباً همه ی مردم دنیا با داستان اصلی ( یونانی ) نارسیس آشنا هستند ؛ یک پسر زیبا روی که همه روزه به تماشای صورت خود در یک دریاچه می رفت. او آنچنان محو زیبایی خود بود که یک روز، زمانی که قصد داشت تا خودش را از فاصله ی نزدیک تر تحسین کند ، در آب افتاد و غرق شد. در جایی که او سقوط کرده بود ، گلی رویید که به آن نام نارسیس دادند.

اسکار وایلد ، نویسنده ی معروف ، به شکل دیگری این داستان را به پایان می رساند. او می گوید که وقتی نارسیس مرد ، اوریادها ( خدایان جنگل ) از راه رسیدند و متوجه شدند که آب شیرین دریاچه تبدیل به اشک شور شده است.

اوریادها پرسیدند:

-         برای چه گریه می کنی؟

-         برای نارسیس گریه می کنم.

آنها در ادامه گفتند:

-         آه ، گریه کردن تو برای نارسیس باعث حیرت و شگفتی نخواهد شد. در هر حال ، علیرغم همه چیز، ما همیشه در میان جنگل و پشت سر هر چیزی حضور داریم و شاهد بودیم که تو تنها کسی بودی که این فرصت را داشتی که شاهد و ناظر زیبایی او باشی.

دریاچه پرسید:

-         مگر نارسیس زیبا بود؟

اوریادها شگفت زده پاسخ دادند:

-         چه کسی بهتر از شما می توانست این مسأله را بداند؟ او هر روز در شما به تماشای خود می پرداخت.

دریاچه نیز برای چند لحظه خاموش ماند و در پایان گفت:

-         من برای نارسیس گریه می کنم ، اما هرگز متوجه زیبایی او نشدم. من برای او گریه و زاری می کنم فقط برای اینکه ، او هر وقت که به لب ساحل و حاشیه من می آمد ، می توانستم در عمق چشمهایش زیبایی خودم را که در آنها انعکاس پیدا می کرد ، ببینم.

٥ـ من زیاد کتاب می خونم. هر کتابی رو هم نمی پسندم. از همه نوع و رقم و موضوع هم کتاب می خونم. می دونم و می دونید که پائولو کوئلیو انقدر که تو ایران طرفدار داره تو برزیل طرفدار نداره! من شخصاً آدمی نیستم که عاشق اون باشم ولی کتاب کوه پنجمش با اقتباسی که داشته عالیه! تنها برداشتم از این کتاب که دیوونم کرد این بود: گاهی اوقات خداوند به این که با بندگان شجاعش که قصد مبارزه با او را دارند بجنگد افتخار می کند.

٦ـ اون دفعه یه شعر نوشتم که به نظر خودم خیلی معنادار بود و جای کار و تعریف و نقد و بررسی زیاد داشت ولی متأسفانه زیاد ازش استقبال نشد. یعنی هیچ کس حتی اشاره ای به اون نکرد. فکر می کنم این دفعه این یکی شعر بیشتر مورد توجه قرار بگیره چون عامه پسند تره! پس تقدیم به شما با عشق:

... و قطع کن تلفن را ٬ به من جواب نده

به مرد موقع عاشق شدن جواب نده

نه اینکه ـ آه!ـ بخواهم ترا بترسانم

نه! واقعاً برو و واقعاً جواب نده

درست ساعت ٥ ِِ دوشنبه ی بعدی

بیا جلوی همین انجمن جواب نده!

اگر خیال من آمد به خواب شیرینت

به گریه گفتم: حرفی بزن ٬ جواب نده

اگر که ماندم ٬ از عشق من فرار بکن

اگر که مُردم ٬ پای کفن جواب نده

□□□

دلم گرفته و مردم چه ساده می گویند:

به چشم های پر از خیس زن! جواب نده

٧ـ از وقتی یادم می یاد یعنی ١٣- ١٤ سالگی ( یه مقدار حافظه م کوتاه مدته! دور دورا نمی ره! ) وصیّت نامه داشتم. به این می بالم چون خیلی ها رو می شناسم که حتی توی ٦٠- ٧٠ سالگی به این فکر نمی کنن که لازمه حرفای نگفته شون رو بگن. شاید چون فکر می کنن نمی میرن! وصیت نامه فقط برای تقسیم اموال نیست برای اینه که از کسایی که از دستت ناراحتن عذرخواهی کنی ٬ به کسایی که نگفتی دوسشون داری اظهار عشق و علاقه کنی ٬ از دست هر کسی ناراحتی بهش بگی ٬ حتی بگی چه اشتباهاتی کردی و ... پس اینجا خواهش می کنم همتون یه لحظه فکر کنید که می میرید..........فکر کردید؟..............خب حالا دست به کار بشید و بنویسید!

٨ـ من این همه زحمت می کشم ٬ مطلب می نویسم ٬ تایپ می کنم ٬ چرت و پرت نمی گم ٬ سعی می کنم نوشته هام یه فایده ای داشته باشه پس لطفاً کامنت کپی برام نکنید. این کار یک دقیقه بیشتر وقتتون رو نمی گیره ولی منو خوشحال می کنه و باعث می شه لینکتون بیاد تو وبلاگ من که برای خودتون خوبه! پس اگرم میاین می بینید حداقل یه وبلاگ خوبی دارید بنویسید خب منم میام بهتون سر می زنم این یه رابطه ی متقابله! البته نمی دونم کسی چیزی حالیش می شه یا نه!

۹- چه آدمایی دورو برم رو گرفتن یه مشت آشغال که اسمشون دوسته ولی پشت سرم چرت و پرت می گن و برام می زنن. آخه من چی کار کنم؟ بهترین دوستم مرتب بهم دروغ می گه. پشت سرم بدترین حرفا رو می زنه و داره کارایی می کنه که هیچ آدمی در حق دشمنشم نمی کنه!

١٠- یه کلیپ یکی از دوستام برام بلوتوث کرد داشتم از ناراحتی دق می کردم یه روز تمام بعد دیدنش گریه کردم. نمی دونم دیدید یا نه ولی اگه کسی بهتون پیشنهاد داد ببینید بهتره رد کنید! من که یه لحظه از جلوی چشم دور نمی شه. یه دختره رو یک عالمه آدم دارن می زنن مردم هم تماشا می کنن هیچ کس نمی ره کمک انقدر هم تعداد زیاده که نمی تونه از خودش دفاع کنه میرن رو شکمش با یه سنگ بزرگ می زنن تو سرش از موهاش می گیرن بلندش می کنن. وای خدای من........... الان هم گریه م گرفت. چه جوری می تونن چنین کاری رو با یه آدم بکنن . با حیوونم نمی شه همچین کاری کرد. آخرش می میره. میگن با یه پسره رابطه داشته بابا و برادراش فهمیدن اینجوری کردن. ولی اگه اونا غیرت داشتن اول از همه اونو جلوی مردم این بلا رو سرش نمی آوردن بعدشم می رفتن اول پسره رو می کشتن. تازه از کجا معلوم همین باباو برادراش یا این آدمای دیگه ای که خودشونو قاطی کرده بودنو دختره رو می زدن پاک پاک باشن و با هیچ کس رابطه ی ناجوری نداشته باشن؟

١١ـ خدا نگهدار 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٦ - الهه